تبليغاتX
زمزمه های پنهانی

زمزمه های پنهانی

 

                              برای رسیدن باید رفت...

 

                      اما هر رفتنی رسیدن نیست....!!!

+نوشته شده در 87/06/20ساعت1:35توسط مریم | |

 

ندا...یه دختر... که نگران رفتنهایت هستم...کاش به انچه لایقش هستی برسی...

...مانای عزیزم ...که دلگرمی ای شدی واسه ی شروع مجدد وبعد یهو و ناگهانی خودت...

اگه یه روز اومدی بی خبرم نذار...دوستت دارم.

نیروانا.... که فقط یک بار نامت را دیدم ولی همیشه احساس خوبی نسبت بهت داشتم...

پسر ایرونی(کامران).... که با بد خلقی هام اشتباهی رنجوندمتون ....ببخشیدم...بگذزید ازم...

ایمان ....که بر باد رفته را ۳بار خونده...(۳بار خوندم)

پگاه... که فرصت نشد لینکتان کنم و بیشتر بشناسمتان...

هیچ کس...که نفهمیدم چرا هر بار می آمدی ومیرفتی اما هیچ وقت هیچ کس همیشگی نبود...!!!!

پرویز... که مرا متهم کرد به اینکه دروغ میگویم(وب قبلیم)ممنونم که بودید...

یه وجب گه...که خیلی کوتاه بودی...کوتاه وتند ..مث بارونهای بهاری...

یه وبلاگ تخ...ی که همیشه با خوندنت سر گیجه میگرفتم...و هیچ وقت مث بقیه سبک نوشتنت را کپی نکردم...چون بلد نبودم....همه مث تو نمی تونن بنویسن...عجیب غریب و تازه همون طور که ما واسه ی تو خنده دارسم ...تو واسه ی من عجیب بودی...!!!!!!!!!!!

خیزران ...!!!که من با اشتباه رساندن منظورم بهتون و اشتباه شناختنتون... برای اولین بار واسه ی خودم یه دشمن توی نت تراشیدم که خیلی هم در موردم بد قضاوت کردین و حرفای ناجور بهم زدین غافل از اینکه من اون طوری که شما فکر کردین نگفته بودم...اما با همه ی اینها اگه ازم رنجیدن شرمنده هستم ومعذرت میخوام...منو عفو کنین...من حتی نظراتونو پاک نمی کنم یادگاری میذارم بمونن...

ورویا...که فکر کردم دوست خودمه اما بعدا فهمیدم که یه نفر ه که حتی ماه تولدش با دوستم یکیه...به اندازه ی همزاد ها زندگیشون مث همه... اما رویای من نیست...

چایخانه غزل...

شاعر مهربون...

سوگل...

سید...

قطره...

بهراد...

باران نامه...

پسر باران...

باران...

دختر ایرونی...

شایان...

دخترک...

عارف...

nEBH...

و همه ی عزیزانی که هیچ گاه تنهایم نگذاشتید...

 

 

 

 

+نوشته شده در 87/06/20ساعت1:24توسط مریم |

 

وای...بهارم

نمی دونی که بهترین خبر دنیای مجازی شنیدن خبر خوشحالی تو بود...

رفتن همیشه تلخه

اما رفتن تو خیلی خوب بود...

بهترین ها را برات از خدا میخوام....

اون موقع تو ما رجب که نتونستی بری اع...

خواستم بهت بگم خدا باید تو دل ادم باشه....وگرنه هر جا هم بری نمی ببنیش...

میدونم که تو اینو زود تر از من فهمیدی...

و برات خیلی من دعا کردم ومیکنم...

کاش منم تو را تو لباس....دیده بودم....

بهارم با تمام وجودم دوستت دارم و خوشبختیتو از خدا میخوام....

+نوشته شده در 87/06/20ساعت0:42توسط مریم |

...

تو هم یه رفیق بودی...

یه رفیق خوب...

ولی توی دوستی با تو اشتباه کردم...

خیلی...

ببخشم...

خیلی ببخشم...

من با همه صاف و صادق بودم...

همه ی کسایی که بهم گفتن رفیق الان هستن کنارم...

من به شنیدن صداشون عادت کردم...

بازم میگم منو ببخش...

بابت اشتباهم...

دوستت دارم

.... در آغوش خدا....

 

 

+نوشته شده در 87/06/20ساعت0:27توسط مریم |

...تو را من خوب نشناختم...

خواستم

...اما...

نخواستی...

یا شاید

نتونستم...

برعکس صدف که اصلا تفاوت سنی مون روش اثر نداشت..

تو انگار...

یا شاید هم من نتونستم محرم خوبی باشم...

صدای تو مث آیگین دوست خوبمه که ۱۲ ساله باهاش دوستم...

تو را هم دوستت دارم...اما خیلی برام مبهمی...

شاید من نتونستم ارتباط برقرار کنم...

اما میخوام یه حرفایی بهت بزنم شاید یه روزی بهشون برسی...

البته اینارا با توجه به شناختم میگم...شاید هم کاملا اشتباه کنم...

تری عزیزم...

من میخوام بگم بابا ...ماما...داداشی ...آجی...دوست...

هیش کی و هیش کی نمی تونه یه خلاءرا واسمون پر کنه...

باید بفهمی که خلاء نسل من...نسل تو... نسل ما یه چیز بزرگ دیگس...

میدونم میدونی...

اما دونستن تا اینکه بهش برسی خیلی فرق میکنه...

همه میرن...همه ی بهترین ها... تو باید زندگی را دریابی...

زندگی ای که شاید خیلی وقت ها فکر کنی کا ش نبود...

اما حالا که می دونی هست و تو باید باشی... بگرد...باید پیداش کنی... تا دیر نشه بهش برسی..

میدونم شاید که نه...حتما

تو هنوز تو مرحله ی انکاری...

انکار چیزایی که دوست نداری باشن اما هستن...

ترانه ...

هستن...

بهتره به جای این همه ...

به یه نفر که میتونی اعتماد کنی...

نمیگم من...

چون ...

کسی که میتونی بفهمیش..

کسی که میتونه بفهمتت..

و سبک شی...خالی...

حقیقت ترانه را واسش بگو...

نذار زندگی با تو کاری کنه که خسته ی روزگار شی...

اون قدر قوی باش که روزگار خسته ی تو شه...

حرفهای امروز تو

فردای زندگی  تواند

اگه واقعا چیزایی که میگی دوست داری آیندت شن من دیگه حرفی ندارم...

فقط

 یه روزی...یه جایی ..یه جوری...یه کسی...یه چیزی...

 صبر داشته باش...

صبر داشته باش

ترانه ی عزیزم...

من هر وقت اراده کنی هستم...

من تو را هر جوری که هستی دوستت دارم...

باورش کن این دوست داشتن را گلم...

+نوشته شده در 87/06/20ساعت0:20توسط مریم |

...

از تو چه بگویم صدفم که تو هم یار غار منی گلکم...

تو و روح مهربانت را چگونه وصف کنم که کلمات شرمگین میگردند پیش مهربانی تو ...که کلمات مهربانی و خوبی  دروصف تو احساس حقارت میکنند...

تو که پوست انداختنت را دیدم...که تا به این خط خطیهای دیوار ذهن رسیدی و شدی مایند فریک من زمان بسیاری در کنارت بوده ام...و خوبِ خوب میشناسمت...

بذار تو را همین اول بگم دوستت دارم..چون تورا یه فرم دیگه دوست دارم...

تو یه من گمشده ا ی ...من...

که خیلی سال پیش واسه حرفهای دیگرون ...چون میخواستند من زودتر از سنم بزرگ شم گمش کردم

نمی دونی چقدر دوستت دارم

یاد اولین باری که صداتو شنیدم بخیر...

چقدر دوستت دارم آجی...

چقدر دوستت دارم...

یاد لاشخور بخیر...

یاد النا بخیر...

امیدوارم این طوری که شدی بمونی...

صدفم اینارو ازمن بشنو...نذار بشکننت ...نذار گم شی میون حرفای این و اون...

نذار خوردت کنن...

نذار له ات کنن

فقط خودت بمون

خودت باش

نقابتو بردار

اگه دیر بشه

دیگه نمی تونی این کارو بکنی...

اینو یه نفر به تو میگه که نمیخواد واسه اینکه بزرگه بگه...

 نه

واسه این میگه که گم شد... شکست.. خوردشد...له شد...فقط چون خواستند مطابق میل خودشون بزرگ شه...

بفهم چی میگم...

اینا نصیحت نیست...

اینادرد منه...

بفهمم

صدفم...

+نوشته شده در 87/06/19ساعت22:29توسط مریم |

 

...

می دانم که  همیشه می آیی ..

گرچه بی صدا می آیی و می روی...

نمی دانم آن شب که برای اولین بار کامنت خصوصی برایت گذاشتم چه شد که به تو اعتماد کردم...

چیزی که من در این دنیای مجازی زیاد ندیدم...

اما حرفهایی که به عزیز ترینهایم هم نگفتم آن شب به تو زدم...

اون قدر اون شب داغون بودم که هر جای دیگه ای هم که بودم  خرابی و داغونی ام را میفهمیدند

اما نمی دانم چه شد که توشدی محرم دل!!!

نمی دانم چرا این همه با تو احساس نزدیکی و قرابت میکنم...

حتی نمی دانم چرا این همه دوستت دارم...

این همه که میگویم از حد تصور تو فراتر است...

من اینجا زیاد خوش ندیدم... توی این دنیای نکبت مجازی...

اما پیش تو آرامش گم شده ام را یافتم...

پیش تو دردهایی آشنا یافتم...

تو داری رویای گمشده ی مرا تحقق میبخشی...

شاید روزی بهت گفتم چه رویایی!!!

اما نیلوفری که حتی اسم حقیقی ات را نمی دانم...

بدان در قلب مریم جایی هست که حک شده ای ...

شاید حتی نمانی در کنارم ...اما اینجا. این نقطه ی قلبم از آن توست...

دوستت دارم گل مردابم...گرچه نفهمیدی عمق دوستی ام را...

من فراتر از قلبم دوستت دارم..

+نوشته شده در 87/06/19ساعت22:16توسط مریم |

 

...عزیز تر از جانم هستی...

   میدانم که میدانی...

عزیزی که شنیدن صدای آرام ومهربانت ضربان قلبم را تند میکند...و غمهایم را به باد فراموشی می سپارد

...

اولین همراهم بودی ومیدانی که بهترینش هستی...

با وجود اختلاف سنی که بینمان هست...تنها تو بودی که وقتی از دردهایم گفتم ایمان آوردم که دردم را میفهمی...

تو وقتی از داغ شیرین گفتم با گفتنت از... مرا سوزاندی و خاکستر کردی...فهمیدم من در این دنیایِ هستی تنها نیستم....

وقتی از دردهای پنهانم گفتم دیدم...چه کوچک اند دردهایم پیش صبوری ات

و صبوری را از تو آموختم...

شیرین پیوند بینمان محکمتر از آن است که بزرگترین تند باد ها آن را باز کند...

هستم تا آخرش...

میخواهم بمانی...تا هر جا که دوستم داشتی...

و باز هم به خاطر ...تسلیت میگویم...

صبوری ات زیباست ...ووجودت دوست داشتنی...

دوستت دارم ....

 

+نوشته شده در 87/06/19ساعت22:1توسط مریم |

 

...هر آمدنی را رفتنی است...

سرنوشت این وب هم به ۲۰پست محکوم به فنا شد...

روزی که اسباب کشی کردم به این خونه ی جدید به این عشق وامید اومدم تا خودم باشم

....مریم

...مریمی که مجبور بود همیشه نقاب به چهره داشته باشه.از این نقاب خسته شده بود ...اومد تا اینجا  درداشو از یاد ببره...اومد تا به همه بگه احساس داره ...آدمه....

شاید توی دنیای واقعی همه از غرورش و از بی احساس بودنش دم میزنن...همه از اینکه  فقط عقلانی تصمیم میگیره بگن اما دلش میخواد بگه اما این نقاب....

اما باز به دنیای واقعی...

توی دنیای مجازی محکوم به مجازات هایی شدم که حتی روحم از گناه کرده خبر نمیداد...اینجا نه تنها غرورم را شکستند...که ترحم احمقانه شان را به رخم کشیدند

اینجا کسانی بودند که فکر میکردند من۲۲-۲۳ساله برای ...به اینجا آمده ام....

آه...که بعضی علی رغم سنشان چقدر کودکند...و کودن...

از همه آنهایی که دلم را شکاندند میگذرم...چون یاد گرفته ام مواظب باشم لبه ی شکسته دلم در دست کسی که آن را شکسته فرو نرود...

و اما ...

واما بهترینهایم...

 

 

+نوشته شده در 87/06/19ساعت21:50توسط مریم |

 

تسلیت میگویم...با تمام وجودم ...

او  برای رفتن مشتاق تر بود تا ماندن....

تو از  من بهتر این را میدانی..

اما می فهمم که چقدر ثانیه ها و دقایق دردناکی را میگذرانی...

بعد از  داغ به آن بزرگی حال خدا دوباره ...

نمی دانم فقط میدانم درکت میکنم

چون من درد بی... را سالهاست چشیده ام...

عزیزم...صبور باش....

گرچه شب تاریک است...لیکن...

اندکی صبر سحر نزدیک است....

عزیز دلم تو تنها کسی بودی که در بحرانی ترین شرایط زندگیم(مرگ شیرینم)کنارم بودی و ماندی

پس من هستم

گرچه میدانم کوچکتر از انم که کمکی به تو برسانم...

اما هستم...

بودنم را بپذیر...

پی نوشت:دردهایم پیش صبوری تو اندکند ...و کم...

قرار بود ننویسم اما وقتی دیدم نمی توانی حرف بزنی گفتم من بگویم....

+نوشته شده در 87/06/13ساعت14:49توسط مریم | |